:*

بچــــــه ها ؟

شمـا ها محشرین ..

 

..

دلم گرفته.

؟!

حتی تو زندگی هم باید نقش ِ مرد و بازی کنم یعنی ؟!

نچ نچ نچ !

دیشب یه عدد نی نی هه مو فرفری ِ بووووور با چشای درشت و لب ِ غنچه اومده بود بغلم ..بعد یه پسره ۲ ساله م خیره شده بود به من ونی نی هه یهو گفت بچتونه ؟ منم چشام برق زد !گفتــم نــــه..

امروزم تا ۱.۳۰ خواب بودم بیدار که شدم مامان گفت همه طبقه ی دوم َن منم باز خوابیدم دوباره عمو زنگید .رفتم پایین دیدم بــه بــه همه چشا باد کرده داد میزد خواب نبودن اصلا نبودناااااااا:)))

این سنجد هم که هی اشاره میکرد میگفت اسم دوست دختر ِ من و نگی :دی ! هی هم میگفت دختره زشته :دی

بچه ۴ساله هم ما رو درس میده دیگه :دی !

پ.ن : گاهی اوقات ، کلمات خیلی ساده و بی معنی ان اما یــهو خیلی عظیم میشن..

.

احساس تنهایی.

دیـروز ..

دیروز از اون روزا بود که دوست داشتم برم دسته های عزاداری و ببینم  و من عاشق این خیمه هام که چای و شیر کاکائو و اینا میدن ..دوس دارم ساعت ها وایسم خیره شم به کارهاشون..

شب با زن عمو و دُخی عمو و مامان رفتیم از همین روضه  ها ..طبق معمول بابا و مومو هم که اصلا پایه نیستن D: یه مانتوی عربی بلند پوشیدم و شالش و عربی بستم..تو روضه به چرت و پرت های طرف گوش ندادم امافضا سنگین بود پر از انرژی بود..پر از دعا بود من حس میکردم.. با مائده جون حرف میزدیم در مورد آدما در مورد اینکه اول اعمال و رفتار بعد دعا و گریه.. میدیدم آدمایی و که میخندیدن و یهو باز میزدن زیر گریه ..تعجب کردم !!! تا ساعت ِ 2اونجا بودیم خوب بود ..واسه من که از این جاها متنفرم جالب بود .. دوس دارم امشب هم برم ..

امـروز دلم میخواد برم به این خیمه ها نگاه کنم ..

پ.ن : دیروز عصر خواب میدیدم که یکی به من گفت تو و ..آماده شین باید برین پیش مادرجون (اون دنیان) خیلی تو خواب با خودم تلاش میکردم که اسم اون یکی ک ه با من قراره بریم یادم بمونه اما همین که بیدار شدم به طرز ِ عجیبی از ذهنم پاک شده بود D: به قول مومو تو م با این خواب دیدن هات D:

پ.ن : راستی مومو هم اومد ..:X

پ.ن : کامنت هاتون و میخونم و خدا میدونه که با تک تکشون چه قد حرف میزنم .. ایشالله حرف ها رو به خودتون هم منتقل میکنم .. البته تو کامنت دونی تا جایی که فرصت داشتم جواب دادم اما حرف زیاد دارم..

مـن،گوهـر،مـارال

نشوندمش روی تخت و موهای لخت ِ ش ُ شونه میزنم ..میفههم دلش پره..شروع میکنه به حرف زدن .. من همچنان موهاش و شونه میکنم ..تو چشام اشک حلقه زده ..اما فقط گوش میدم .. حرفامون به اوج میرسه برمیگرده طرفم ..منم حرف میزنم واسش..از زندگی هامون .. گریه میکنه..گریه م میگیره.. بغلش میکنم ..به روزی که ایران نباشه فکر میکنم ..چند دقیقه میگذره و هر۲مون آروم میشیم..ازهمون آرامش های عجیــــــب و بی انتــــها ! ..

مــارال ِ عزیزم همیشه دوست ِ خود ِ خودِ خودمی ..

وارد خونشون که شدم با گوهر پریدن سرم :دی ! و مثــل همیشه حرف و خنده و ..:دی !

پ . ن : دوستای عزیزم خوشحالم که اینقدر به فکرم هستین ..خوشحالم که میفهمید..خوشحالم که حس میکنید ...بازم درکم کنین..دوستتون دارم ..

نوشته شده در ۲۵ ام :)  

Life is mine

دیروز از مدرسه که اومدم بعد از کلی ورجه وورجه تو مدرسه  خوچال و خندان زنگ زدم مومو ، با دوستش تهرانه ، دنبال کارهای نت بودم آخه قطع شده بود کلی ایندر و اوندر بکووب تا اینکه عصر تمدیدش کردیم بعدش عصر رفتم جای آقای علم * :دی ! با اینکه کلی دیر کردم و قاطی بودم همچنان نیشم باز بود  آقاهه گفت خوشم میاد همش میخندی :دی !! بعدش کلی هوس ِ روضه کردم  میمی اینا رو برم روضه ، اونجام چراغ ها خاموش بود یهو یه خانومه جیغ زد مُردم از ترس :| اومدم خونه کلی خوشحال که الان نت وصله و دیش دالا دیش دان و اینا :دی ! زهــــــــــی خیال ِ باطل !! قاطی کردم دیگه:)) زنگ زدم به آقای نت کلی دعواش کردم:))  رفتم تو سایتشون آنلاین هم دواشون کردم آخر هم وصل نشد :| رفتم دراز کشیدم تا اینکه خوابم برد عربی هم کم خونده بودم زبان هم که اصلا کسی نمیخونه :))

*آقای علم آقای مشاور و برنامه ریزمه که من بش میگم علم:))

و اما امــروز ..

 

روزی بود بس شگرف دیشب عربی نخوندم و خودم و سپردم به خدا ، طبق معمول قبل زنگ زیارت عاشورا و ماهم که بچه های پایه ،خدا خدا میکردم دبیر عربی نیاد ،نیومد ! :) اما امتحان ها رو داده بود به یکی از دبیرامون که ما رو از خوچالی دراره :دی ! امتــحان دادم در حد ِ بنززززززز ! با اینکه کم خونده بودم اما خووب بودا :دی ! زنگ تفریحم که هی از زیر هم رد میشدیم پر خاک میشدیم :دی زنگ ریاضی هم خووب بود به قول یکتا باید قدر این روزا رو بدونیم ، زنگ تفریح هم که تموم شد من و صبا بدیو بدیو کردیم اومدیم داخل کلاس در و گرفتیم با ۲،۳ تا از بچه ها تا یکتا اینا نتونن بیان داخل :دی ! همینطور که صبا در و گرفت بود زدم زیر ِ پاش سر خورررررد :دی !   بچه ها از اون طرف در ساندیس میریختن ما هم از سطل آشغال شیر برداشتیم میریختیم اون طرف :دی ! همینطور شهرستانی بازی تا معلم جوون اومد !! معلم زبان هم کلا آدم داغونیه :| آخر زنگ گفت با اینکه نمره هات کامله چون ۱ماهه اول و این مدرسه نبودی مستمر تو میدم ۱۹ منم یکم قاط زدم یواش گفتم فدای سرم !:|اما نمیذارم ! اینقد امتحان میدم تا ۲۰ م و بگیرم :) یکتا ببخشید  !

.....

خدای خوشگل ِ من مرسی بابت همه ی چیزایی که خودت میدونی .. یکمی صبرم و بیشتر کن فقط :)

همه در تعجب اند که چی شده مــَهی روضه میره:))))))

.....

پ .ن : جاده ای که رد پای تو را ندارد مرا به هیچ کجا نمی رساند .. :)

پ.ن : ماشین ِ جدید ِ ددی اومد ،امشب شیرینی شو میگیررم و مطمئناً خودم اول امتحانش میکنم اسمش هم گذاشتم مـــِری مـــِری نمیدونم چرا .

مهــــــــــــــم : امــروز درس تعطیل

مهــــــــــــــــــــــم تر : خوشحالم که شماها رو دارم :* ، جواب ِ کامنت ها ی پست ِ قبل و میتونید بخونید :)کلی کامنت مونده از کلی پست که تائید نشدن ..تائید میشن در اسرع وقت

ایــن روزا حرف هام زیاده اما اونایی که باید بیاد نمیاد... :دی !

           

           everything is goooooooooooood،goood،goooooooooooooood

.............

همین الان نوشت :

فاطمه زنگ زد گفت مامانم بچه های مدرسه شو داره میبره ...میای ؟:دی خب منم که اصولا آویزون :دی ! میرویم بترکانیم :دی

بزرگ شدن..

دارم میسازم..

:)

حرفای قشنگ قشنگ.

خاله "ب"

وقتی وارد خونشون میشم بوی ریاضی و فیزیک و علم و حس میکنم .. حس خیلی قشنگیه ..خیلی ..میرم تو عالم خودم..دنیای قشنگی که روحم و ارضا میکنه ..دلم نمیخواد بیام بیرون از این محیط تموم دغدغدم میشه ریاضی ِ عزیززم ..

حرفای قشنگی میزنه..طوری که خیلی روحم و پرورش میده..همیشه حرفاشو واسه خودم دیکته میکنم..

زندگی فراز و نشیب زیاد داره..تو سختی ها نباید خودمون و ببازیم و تو بلندی هاش نبایدبگیریم ..

حرفای امشبش خیلی به دلم نشست مثل همیشه..

پ ن : به قول خودش صورتی یهو ماه میشی میری پشت ابرا..خب حالا از پشت ابرا درمیام ..اما این دفعه بزرگ شدم..دارم بزرگ میشم .. ساخته شدم..دارم ساخته میشم ..سلام به همه ی دوستای خوبم :)

تشکر ن : مثل همیشه دوستت دارم و دستتو میبوسم فرزانه ی خودم ..

پ ن : خدایا مرسی بابت همه چی..همه ی همه ..