اذان شب٬۷خرداد٬ من و خداحافظی با شـانزده و آشنایی با هفده..

از شـانزده گذر کردم و حالا..هـفده را معنا میکنم ..

با اینکه خواسته بودم از همه ٬تا  هفده را درسکوتی محض پیدا کنم ..امااین همه مخبت این همه لطف.. نتوانستم که لبخند نزنم ..نتوانستم خداوندم را شکر نگویم..

من خوشبختم خدایا ! من خوشبختم که رها و آزادم ...من خوشبختم که ....روحم را در دستان تو آرام میکنم ..

من خوشبختم که ..

 

 

پ.ن : عکس بالا مربوط به لحظه ی ورودم به هفده سالگی ست ٬گوشی من از۱۲ شب لحظه ای آروم نداشت٬ ۱۷۰ تا پیام تبریک و کلی زنگ از همه ی دوستای خوب وواقعی م٬ ۵تا جشن تولد و ۵تا گروه مختلف و ۵تا کیک و ۵بار آرزو کردن و فوت کردن ..عکس هارو بایداز گوشی بچه ها جمع آوری کنم ٬ادامه ی مطلب.  

فقط میتوانم بگویم که دست تک تک تان را میبوسم و بس..واقعا ممنون!..واقعا..

و..

ممنونم...از همه..

خدایتان نگهدار تا ...