امروززز چه خبره ؟(((:
کلا خیلی خوش میگذره ساعت ۱۱.۲۰ اینا بیدار شی بعد ببینی رو ی میز ۲ تا اشترو دل بخوریشوون ((: بعد بابا حاضر باشه بگی کجا میری بگه که میخوام برم مهمون از شمال اومده بعدش بگی منم میامم و بدو بدو بری حاضر شی مانتو بپوشی .همون جا پدر زنگ بزنه به مهمونا بفهمه که هنوز از راه نیومده دارن میرن نماز جمعه 


.همین کافی بود که خودم بشینم تا ۲ ساعت بخندم بهشون ((: بعد به مومو (داداشم ) که میگم ..میگه آآ مگه امروز جمعه س ؟
.
:) : بعدش هم پدر که میبینه حوصله ت سر رفته میگه برو پارکینگ ببین ملت در چه حال اند ؟ (آخه فردا نذری داریم و این قرتی بازی آآ)
:)) : من خیلی بی جنبه ام این و مطمئنم ((: یا من یادم رفته دایره زنگی (ما..) رو چطور روشن میکنن یا روشن نمیشه ((((: باور کنید بعد دوهفته دستم بهش نرسیده بوود خب ..نبودیم دیگه ((: حالا که اومدیم خونه میبینم روشن نمیشه ((: نه...احتمالا خرابه :| دلم وی o ای میخواد خب :|
:))) : همین جا اعلام میکنم که امروز 14سال و 8ماه و 16روزمه ![]()
.حالا همه این شکلی شید
.
/ دلم واسه کامنت دونی وبلاگ هاتوون ..واسه خودتون تنگ شده (: ![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 12:5 توسط صورتی
|
(: خوش آمدید دوستــــان :)