کمی..
کیس ِ پسر عمو و میگیرم ..میام بالا..یه کاسه رو پر از چیپس سرکه میکنم که عاشقشم...یه ظرف برمیدارم و سه تا از شیرینی های مورد علاقه م و میذارم...از اون آبنبات پفکی ها هم دارم و ۲ تا لیوان آب یخ...کولر و موبایلم و روشن میکنم...
امشب ...شب ِ آرومی بود واسم...اگر از بعضی موارد صرف نظر کنم...میشه گفت ..میشه خوب باشه زندگی ..اگر...کوتاه بیای..دارم تمام انرژی م و به خرج میدم که وادارت کنم کوتاه بیای ...
یه عزیزی میگفت...هر اعتقادی میخوای داشته باش و به کسی نگو ...اینقدر انسان باش که ازت درس بگیرن..میگفت باید یه راهنما داشته باشی..که من مشتاقانه داررم میرم سمت خاله "ع" ... دوستش دارم...
پی نوشت : اگر هرروز اینطور گذشت..اون وقت میشه در موردت فکر کنم جناب خدا... بذار آروم بگیرم..
مهم : خیلی خیلی درگیرم..درگیر خودم....درک کنید...خواهش میکنم...
ماه رمضان پارسال و خاطره هاش فراموش نشدنیه ..محیا ..هاله مگه نه ؟
عروسی : فرهاد و کاملیا...ایشالله خوش بخت شین..شادی و تو چشای فرهاد دیدم..با یه اس م اس خالی از کاملیا که به عنوان بله بود..
(: خوش آمدید دوستــــان :)