مشکل کجاست..
رفتیم همان رستورانی که آخرین بار برادرم را بدرقه کردم .. این بار اما ..
طبق معمول وارد جایی که میشوم دستم باید در دستان پدر باشد..عذر خواهی میکنم از جمع جدا میشوم و تنها در خیالات خودم به طرف دستشویی میروم .. شیر باز است ..ذهن ِ من نیز ..
چندین و چند بار دست و صورتم را با آب اشنا میکنم .. روشنی ش که فرامیگیردم ..دختری را میبینیم که جلوی آینه ایستاده و نگران آرایشش را درست میکند .. بیشتر خیره میشوم به خودم .. من کجام .. او کجاست.. به چشمان لنز گذاشته اش که نگاه میکنم ..خیره میشوم در چشمان خودم ..اینبار اما ..تمام فکرم جای دیگری ست .. جای چیزی که مرا میترساند ..
نا امید تر از همیشه بار دیگر به آینه مینگرم .. چه قدر با دختران دیگر فرق دارم ؟ ..من باید مثل آنها شوم یا آنها.. ؟
آرام و آهسته گوشه ی پله را میگیرم تا به میز برسم ..هنوز حواسم به دختری ست که قرارست طعمه ی آن ۳نفر شود !شاید هم آن ۳نفر طعمه اش هستند..سنی ندارد اما داد میزند که پر از تجربه ست!ذست کم پسرعمویم را تجربه کرده ست ..دورادور معلوم است..
مینشینم کنار مردی که حالا آرام جانم شده..سرم روی شانه ش است.. به موزیک فضا گوش میدهم و شمع هایی را تماشا میکنم که شباهت زیادی به من دارند ..
کت پدر خیس میشود و من .. غرق ..غرق..
پ.ن : کافی ست بگویم اشک هایم از مریضی ست..بعد با خیال راحت اشک بریزم برای.. (خودم،برادرم)
(: خوش آمدید دوستــــان :)