دیشب خوابتو دیدم .. یادم میاد که دوباره زنده شده بودی همه تعجب کرده بودن اما من اونقدر با تو بودن و میخواستم که اشک میریختم تو خواب و بهت میگفتم میترسم که دوباره بمیری.. یادته بهم میگفتی فلفلدون ؟ .. الهی قربـونت برم من .

حسابی دلم میخوادت بابابزرگم .. .

پ.ن : امروز عین روزهای دیگه خوب بود ،۳تا امتحان داشتم ،۲تا شو گرفت .. بازم خوب بود ! .کلـا مدرسه خـوبه ! کتابخونشم خدایی غنـــیه .. کتاب های پائلورو خوندم یکی ۲تاشم گذاشتم فردا الان دارم فـاطمه فاطمه است دکتر شریعتی و میخونم ..

پ.ن : فردا هم ۲تا دارم تازشم .

پ.ن :بدجوری بغل بابا رو دوس دارم ..

پ.ن :امـروز در مورد زاغـه نشین ها و حلـبی آباد ها میخوندیم ..شب حتما باید در موردش پست بذارم .. ! راستی کامنت ها تاییدی شده .. میخونم اما بعدا تایید میکنم جوابتونم میدم :*

پی ِ پی نوشت : یادم باشه که بعدن ، یه روزی در آینده به پسرم بگم وختی با دوست دخترش دعواش شد و خیلی عصبانی بود و نخواست که طرف اون لحظه جلوی چشاش باشه، بهش بگه:
برو به جهنم ، برو به درک ، بزن به چاک یا که بگه برو به ..، اما...
اما هیچوخت بهش نگه برو گم شو !
اگر اینو گفتی و رفت، دیگه پیداش نمیکنی.. هیچوخت پیداش نمیکنی !
بعدش سیگارمو روشن میکنم و میرم رو بالکن آسمونو نیگاه میکنم. ایـنجا !