شیما و خ و د ک ش ی ؟؟!!
دیشب بعد از اینکه از دکتر اومدیم.با گودی خان و میمی رفتیم پیتزا .همینکه داشتم رفتم تو.یهو خرس مهربون
زنگ زد بم . گفت :مهناز شیما یادته ؟؟ گفتم چی تینا؟؟ گفت نه شیما م.... گفتم آها آره کجا هس ؟؟ گف خودکشی کرده ؟؟!! من : چی؟؟ اما آخه اونکه دختر محکمی بود ؟؟ گفت فردا سومشه میای حالا ؟؟من : نیدونم باید از میمی بپرسم ورفتم داخل پیتزا فروشی همین جور مات و مبهوت داشتم میمی و نیگا میکردم گفت : چی شده ؟؟ گفتم :دوستم خودکشی کرده . هویجوری موند : :|
اصن نمی تونم باور کنم شیما اونی که با اینکه باباش آدم پستی بود و حاضر بود به خاطر خودش سر دخترش هر بلایی بیاره تا آبرویی واسش نمونه و.....
واقعا از باباش متنفرم . مثلا دکتر جامعه اس .عوضی پست حاضر بود ...
حالا خوشالم که ۶ ماهی بود ندیده بودمش وگرنه الان حالم از اینشم بدتر بود :|
بیچاره خودش و از طبقه سوم خونه پرت کرده پایین . حالا هم همین الان مراسم سومشه و حالا خوشالم که تو عمرم به هیشکی وابسته نشدم تا حدی که افسردگی بگیرم و لوس بازی درارم همین و میدونم که خوندن فاتحه و نماز باسه روحش خیلی بهتره تا مث این مرده پرستا زار زار گریه کرد .
همون جا به مارال اس ام اس دادم : شیما رو یادته همونی که باباش متخصص بیهوشی بود .
+ آره
-خودکشی کرده
بعدش مارال زنگ زد : با صدای لرزون و حال خراب :
دروغ نگو مهناز شوخی نکن تو رو خدا راست بگو . اصن شماره خرس مهربون و بده خودم ازش میپرسم/
-باشه الان باست اس میکنم .
آخر شب :
دوباره مارال زنگ زده حالا فردا میر ی تو ؟؟
میگم نه میمی میگه نرو .
اون ام گفت منم شاید نرم .
همه اینا رو نمیدونم چرا نوشتم شاید نیاز بود .
منی که تو دنیا شادی و با هیچی عوض نمیکنم حتی الانم همینطورم دیشب برای دومین بار تو تمام عمرم البته با شدت کمتر دلم گرفت . همون جام دکتر که بودم ۲ روز مرخصی بم داد .خوشال بودم از اینکه حداقل این دو روز مدرسه نمیرم .
.
.
الانم اصن ناراحت نیستم فقط باسه روحش دعا میکنم تا آرامش داشته باشه . این موضوع همین جا تموم .
خدا یا آرامش بده به وجود شیما :|
(: خوش آمدید دوستــــان :)