دیشب بعد از اینکه از دکتر اومدیم.با گودی خان و میمی رفتیم پیتزا .همینکه داشتم رفتم تو.یهو خرس مهربون

زنگ زد بم . گفت :مهناز شیما یادته ؟؟ گفتم چی تینا؟؟ گفت نه شیما م.... گفتم آها آره کجا هس ؟؟ گف خودکشی کرده ؟؟!! من : چی؟؟ اما آخه اونکه دختر محکمی بود ؟؟ گفت فردا سومشه میای حالا ؟؟من : نیدونم باید از میمی بپرسم ورفتم داخل پیتزا فروشی همین جور مات و مبهوت داشتم میمی و نیگا میکردم گفت : چی شده ؟؟ گفتم :دوستم خودکشی کرده . هویجوری موند : :|

اصن نمی تونم باور کنم شیما اونی که با اینکه باباش آدم پستی بود و حاضر بود به خاطر خودش سر دخترش هر بلایی بیاره تا آبرویی واسش نمونه و.....

واقعا از باباش متنفرم . مثلا دکتر جامعه اس .عوضی پست حاضر بود ...

حالا خوشالم که ۶ ماهی بود ندیده بودمش وگرنه الان حالم از اینشم بدتر بود :|

بیچاره خودش و از طبقه سوم خونه پرت کرده پایین . حالا هم همین الان مراسم سومشه و حالا خوشالم که تو عمرم به هیشکی وابسته نشدم تا حدی که افسردگی بگیرم و لوس بازی درارم همین و میدونم که خوندن فاتحه و نماز باسه روحش خیلی بهتره تا مث این مرده پرستا زار زار گریه کرد .

همون جا به مارال اس ام اس دادم : شیما رو یادته همونی که باباش متخصص بیهوشی بود .

+ آره

-خودکشی کرده

بعدش مارال زنگ زد : با صدای لرزون و حال خراب :

دروغ نگو مهناز شوخی نکن تو رو خدا راست بگو . اصن شماره خرس مهربون و بده خودم ازش میپرسم/

-باشه الان باست اس میکنم .

آخر شب :

دوباره مارال زنگ زده حالا فردا میر ی تو ؟؟

میگم نه میمی میگه نرو .

اون ام گفت منم شاید نرم .

همه اینا رو نمیدونم چرا نوشتم شاید نیاز بود .

منی که تو دنیا  شادی و با هیچی عوض نمیکنم حتی الانم همینطورم دیشب برای دومین بار تو تمام عمرم البته با شدت کمتر دلم گرفت . همون جام دکتر که بودم ۲ روز مرخصی بم داد .خوشال بودم از اینکه حداقل این دو روز مدرسه نمیرم .

.

.

الانم اصن ناراحت نیستم فقط باسه روحش دعا میکنم تا آرامش داشته باشه . این موضوع همین جا تموم .

خدا یا آرامش بده به وجود شیما :|