سلام من یه تصمیمی گرفتم .خٌب ..

.

قرار گذاچتم با خودم از حال دپ دربیام برم تو حالت هپ مث قبلانا ..

آخه این روزا خیلی حالم گرفته اس درس نیتونم بخونم و خلاصه زندگی بد جوری سخت میگذره با خودم گفتم آخه نمیشه که تا آخر عمرت مث این شیش روز که لب به هیچی نزدی جز دو تا ساندویچ کوچیک نون و ماست  و یکسره در حال فک کردن بودی بگذرونی .دیگه ....

با خودم گفتم که خدا فقط به من یه صبر گنده بده تا بتونم تحمل کنم . همه این قضایا رو تو مغزم ثبت کردم روزایی که گذشت اتفاقای خوب و بدی که اُفتاد و خیلی چیزای دیگه .

اما من که اینقد شجاع و محکم بودم حالا باید به دنیا نشون بدم که کم نیاوردم البته ....خُب نه ..نیاوردم دیگه .. اِ ..

خدایا بت قو میدم بشم همون صورتی قبلی که ی سره شاد میزد البته زمان میبره اما من از همین الان سعی میکنم .خدا جونم یه کم دیگه غذا بخورم زیر چشامم خوب میشه اوهووم .

قول میدم کمتر گریه کنم .. گفتم گریه یادم اومد از خیلی آدمایی که تا اون خدا بیامرز بود سال به سال نمیومدن پیشش حالا شدن واسه ما کاسه داغ تر از آش .واقعا آیم ساری ..

خو حالا فاز و عوض میکنیم من حالم خوبه .یِس آیم وری هَپی نو .

میخوام بشم همون قبلیه ها ..

میخوام کم کم همه چی و بدم تو ذهنم سِیو شه ..تا بعد امتحانا ..

همه میگن باید روحیه ات عوض شه حتی یکتا دوسسَم تولدش گذاچته باسه فردا که روحیه من عوض شه نمیتونم قبول کنم فردا برم تولد اصلا ..

با خودم عهد بستم تا ۴۰ مادرجونی تا حد امکان چیزی جز مشکی نخرم .

اَه اَه چقدم از این رنگ مزخرف بدم میاد .چِندش ..

راستی میخواستم بگم از همه دوستام ممنون واقعا خیلی بم کمک گردین تا روحیه بگیرم دسته همتون و میبوسم

رنگ مشکی و دوس ندارم خُب !!

درسام کم کم داره سخت میشه ..

هنوو آماده نیستم واسه امتحانا ..

ژاله جون هم رفت خیلی دلم تنگ شده باسش .

داستان مادرجونم هر وقت وقت شد میذارم ادامه مطلب .

وب ژاله رو هم پیشنهاد میکنم برید تا یه کم دلگرم شه و بنویسه اگه دوس دارید البته (+)